Part 6
+ هووی!..قهوه من کو؟!😩
لورا بدون اینکه حتی نگاهش کنه یه جرعه از قهوه خودش خورد..
~ صبر کن شکمو... اینم مال تو🗿☕
و لیوان دوم رو گذاشت جلوش..
یوکی با ذوق برداشتش.
+ آخیش...
همه دور میز استراحت شرکت نشسته بودن..
سوجین دستاشو به هم زد.
☆ خبببب...
داشتم میگفتم...
شنیدم جناب جئون پروژه اروپا رو تقریباً به تنهایی جمع کرده!
یکیشون با ذوق گفت:
? آرههه!
اصلاً اون پروژه قرار بوده شیش ماه طول بکشه.
چهار ماهه تمومش کرده!
لورا هم سری تکون داد.
~ شنیدم مدیرای اروپایی حاضر نبودن بذارن برگرده کره.. میخواستن همونجا نگهش دارن!
یوکی یه قلپ از قهوه خورد..
+ اوممم... من همه حرفاتونو شنیدم... ولی اخلاقش خیلی گنده🗿
سوجین تقریباً از جاش پرید..
☆ هوووش!!..اتفاقاً خیلی هم خوبه!
یوکی شونه بالا انداخت..
+ حالا خوبه به هیچکدومتون یه نگاه هم نکرد 😂
همشون: هیییییی! 😭
یکیشون آهی کشید..
? همین سیگما بودنش هشتاد درصد جذابیتشه... 🥹
+ سیگما چیه بابا... من که خوشم نیومد خیلی خودشو میگیره🗿
لورا خندید.
~ چون هنوز نشناختیش.
☆ دقیقاً!.. اصلاً وقتی باهاش کار کنی میفهمی چقدر باکلاسه!
اخماش رفت تو هم..
+ باکلاس یا یخچال؟
چون دمای اتاق وقتی اون رد شد سه درجه اومد پایین🗿
همه زدن زیر خنده..
سوجین با حرص لیوان کاغذی رو سمتش پرت کرد.
☆ خفه شو دیگه!😂
+ نه واقعاً...
یه سلام خشک...
یه نگاه خشک...
یه راه رفتن خشک...
خداوکیلی روغن کاری لازم نداره؟🗿
همه دوباره ترکیدن از خنده..
یکی از دخترا نفسش بند اومده بود..
? یوکی...یه روز اخراجت میکنن به خاطر این دلقک بازیا
+ اشکال نداره...
حداقل قبلش حقیقتو گفتم، ارزشش رو داشت😌
☆ داداش...واسه گرفتن تو که نیومده🤣
+ میدونمممم! پس انقد جلو من ازش تعریف نکنین.. هیچکدوم از حرفاتونم قبول ندارم😐
که یهو همه ساکت شدن...
دختر یه ابروشو بالا داد
+ ها؟ چتونه؟😐
هیچکس جواب نداد..
فقط...
همه زل زده بودن پشت سرش
آروم... خیلی آروم... با صندلی چرخید به پشت..
و بله....
جئون مثل شبح دقیقاً پشت سرش ایستاده بود🗿
چند ثانیه سکوت...
لبخند زورکی زد..
+ اممم...
دَلاممم 👋😃
دو نفر از کارمندها سریع سرشونو انداختن پایین که خندشون نگیره..
جونگ کوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد نتونست جلوی خنده شو بگیره و روشو کرد اونور..
یه پوزخند خیلی ریز گوشه لبش نشست..
دستی به صورتش کشید...بعد بدون اینکه چیزی بگه...
دستشو برد بالا...
و کله یوکی رو محکم ناز کرد که موهاش به هم ریخت...
× شما هم آنچنان بدون غرور نیستیا...
کوچولو!
یوکی مات موند..
دستشو روی موهاش کشید.
+ 😐...😑...موهام...
پنج دقیقه طول کشیده بود درستشون کنم... 🗿
چند نفر از دخترا با چشمای گرد شده فقط صحنه رو نگاه میکردن.
? ...آقای جئون... خندید؟!
? نه... موهاشو ناز کرد؟!
? من خوابم؟!😶
در همون لحظه...
صدای آشنایی از انتهای سالن اومد
_ جئون؟
کوک برگشت..
و دید کیم به همراه مدیرش اونجا وایستاده..
همون لحظه لبخند دندون نمایی روی صورتش نشست که دل هرکسی رو میبرد..
× به به... ببین کی اینجاست!
تهیونگ هم با همون لبخند آروم همیشگیش جلو اومد..
_ مشتاق دیدار... جئون جونگ کوک!
دو نفر همدیگه رو بغل کردن..
× فکر کنم الاخره افتخار دادین از اتاقتون بیرون بیاین😏
_ گفتم ببینم اروپا بلاخره ولت کرده یا نه
× نه.... من ولش کردم😂
هردوشون خندیدن..
سوجین آروم خم شد سمت یوکی..
☆ دیدی؟..تنها کسی که آقای جئون اینجوری گرم و خندون باهاش رفتار میکنه...
یوکی سر تکون داد..
+ واو... چه رمانتیک🥹
☆ هوی! مسخره نکن!😂
جونگ کوک و تهیونگ در حالیکه درباره پروژه ها حرف میزدن از سالن خارج شدن..
چند ثانیه سکوت...
بعد ناگهان...
? واااای... دو تا جنتلمن تو یه قاب... الان از حال میرم...
? من اگه جای جئون بودم اصلاً از شرکت نمیرفتم
یوکی نگاشون کرد...
+ شماها چرا اینجوری هستین؟!😂 حداقل یه روز کراش نزنین!
همشون: یوکیییییی
سوجین آهی کشید و سرشو تکون داد..
☆ ولش کنین...
این دختر اگه یه روز عاشق شد...
اون روز من جشن میگیرم😑😂
یوکی با اعتماد به نفس یه جرعه از قهوهش خورد..
+ همچین روزی وجود خارجی نداره🗿☕
و چند متر اون طرف تر...
جئون موقع رد شدن از راهرو ناخودآگاه یه بار دیگه به سمت سالن استراحت نگاه کرد...
صدای خنده یوکی هنوز تا اونجا میرسید...
و بی اختیار...
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست..
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
لورا بدون اینکه حتی نگاهش کنه یه جرعه از قهوه خودش خورد..
~ صبر کن شکمو... اینم مال تو🗿☕
و لیوان دوم رو گذاشت جلوش..
یوکی با ذوق برداشتش.
+ آخیش...
همه دور میز استراحت شرکت نشسته بودن..
سوجین دستاشو به هم زد.
☆ خبببب...
داشتم میگفتم...
شنیدم جناب جئون پروژه اروپا رو تقریباً به تنهایی جمع کرده!
یکیشون با ذوق گفت:
? آرههه!
اصلاً اون پروژه قرار بوده شیش ماه طول بکشه.
چهار ماهه تمومش کرده!
لورا هم سری تکون داد.
~ شنیدم مدیرای اروپایی حاضر نبودن بذارن برگرده کره.. میخواستن همونجا نگهش دارن!
یوکی یه قلپ از قهوه خورد..
+ اوممم... من همه حرفاتونو شنیدم... ولی اخلاقش خیلی گنده🗿
سوجین تقریباً از جاش پرید..
☆ هوووش!!..اتفاقاً خیلی هم خوبه!
یوکی شونه بالا انداخت..
+ حالا خوبه به هیچکدومتون یه نگاه هم نکرد 😂
همشون: هیییییی! 😭
یکیشون آهی کشید..
? همین سیگما بودنش هشتاد درصد جذابیتشه... 🥹
+ سیگما چیه بابا... من که خوشم نیومد خیلی خودشو میگیره🗿
لورا خندید.
~ چون هنوز نشناختیش.
☆ دقیقاً!.. اصلاً وقتی باهاش کار کنی میفهمی چقدر باکلاسه!
اخماش رفت تو هم..
+ باکلاس یا یخچال؟
چون دمای اتاق وقتی اون رد شد سه درجه اومد پایین🗿
همه زدن زیر خنده..
سوجین با حرص لیوان کاغذی رو سمتش پرت کرد.
☆ خفه شو دیگه!😂
+ نه واقعاً...
یه سلام خشک...
یه نگاه خشک...
یه راه رفتن خشک...
خداوکیلی روغن کاری لازم نداره؟🗿
همه دوباره ترکیدن از خنده..
یکی از دخترا نفسش بند اومده بود..
? یوکی...یه روز اخراجت میکنن به خاطر این دلقک بازیا
+ اشکال نداره...
حداقل قبلش حقیقتو گفتم، ارزشش رو داشت😌
☆ داداش...واسه گرفتن تو که نیومده🤣
+ میدونمممم! پس انقد جلو من ازش تعریف نکنین.. هیچکدوم از حرفاتونم قبول ندارم😐
که یهو همه ساکت شدن...
دختر یه ابروشو بالا داد
+ ها؟ چتونه؟😐
هیچکس جواب نداد..
فقط...
همه زل زده بودن پشت سرش
آروم... خیلی آروم... با صندلی چرخید به پشت..
و بله....
جئون مثل شبح دقیقاً پشت سرش ایستاده بود🗿
چند ثانیه سکوت...
لبخند زورکی زد..
+ اممم...
دَلاممم 👋😃
دو نفر از کارمندها سریع سرشونو انداختن پایین که خندشون نگیره..
جونگ کوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد نتونست جلوی خنده شو بگیره و روشو کرد اونور..
یه پوزخند خیلی ریز گوشه لبش نشست..
دستی به صورتش کشید...بعد بدون اینکه چیزی بگه...
دستشو برد بالا...
و کله یوکی رو محکم ناز کرد که موهاش به هم ریخت...
× شما هم آنچنان بدون غرور نیستیا...
کوچولو!
یوکی مات موند..
دستشو روی موهاش کشید.
+ 😐...😑...موهام...
پنج دقیقه طول کشیده بود درستشون کنم... 🗿
چند نفر از دخترا با چشمای گرد شده فقط صحنه رو نگاه میکردن.
? ...آقای جئون... خندید؟!
? نه... موهاشو ناز کرد؟!
? من خوابم؟!😶
در همون لحظه...
صدای آشنایی از انتهای سالن اومد
_ جئون؟
کوک برگشت..
و دید کیم به همراه مدیرش اونجا وایستاده..
همون لحظه لبخند دندون نمایی روی صورتش نشست که دل هرکسی رو میبرد..
× به به... ببین کی اینجاست!
تهیونگ هم با همون لبخند آروم همیشگیش جلو اومد..
_ مشتاق دیدار... جئون جونگ کوک!
دو نفر همدیگه رو بغل کردن..
× فکر کنم الاخره افتخار دادین از اتاقتون بیرون بیاین😏
_ گفتم ببینم اروپا بلاخره ولت کرده یا نه
× نه.... من ولش کردم😂
هردوشون خندیدن..
سوجین آروم خم شد سمت یوکی..
☆ دیدی؟..تنها کسی که آقای جئون اینجوری گرم و خندون باهاش رفتار میکنه...
یوکی سر تکون داد..
+ واو... چه رمانتیک🥹
☆ هوی! مسخره نکن!😂
جونگ کوک و تهیونگ در حالیکه درباره پروژه ها حرف میزدن از سالن خارج شدن..
چند ثانیه سکوت...
بعد ناگهان...
? واااای... دو تا جنتلمن تو یه قاب... الان از حال میرم...
? من اگه جای جئون بودم اصلاً از شرکت نمیرفتم
یوکی نگاشون کرد...
+ شماها چرا اینجوری هستین؟!😂 حداقل یه روز کراش نزنین!
همشون: یوکیییییی
سوجین آهی کشید و سرشو تکون داد..
☆ ولش کنین...
این دختر اگه یه روز عاشق شد...
اون روز من جشن میگیرم😑😂
یوکی با اعتماد به نفس یه جرعه از قهوهش خورد..
+ همچین روزی وجود خارجی نداره🗿☕
و چند متر اون طرف تر...
جئون موقع رد شدن از راهرو ناخودآگاه یه بار دیگه به سمت سالن استراحت نگاه کرد...
صدای خنده یوکی هنوز تا اونجا میرسید...
و بی اختیار...
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست..
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
- ۳۳۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط